تبليغاتX
♂!☺☻ღ♫ ღ♫ ღ ♫ღ♫ ღ♫ ღ☺☻!♀

♂!☺☻ღ♫ ღ♫ ღ ♫ღ♫ ღ♫ ღ☺☻!♀

هم دختر خالم هم شوهرش دماغ عملین.اونوقت بچشون که به دنیا اومده دماغ داره اندازه گلابی!

توی مهمونی بحث دماغ شد.دختر خالم برگشته میگه: نمیدونم دماغ این بچه به کی رفته اینقدر بزرگ شده!!!


ملت عجب توقعاتی دارن!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط عمو جون|

دلــــــــــــم میخواد

دراز بکشم رو تختــــــــــــــــم

ســـــرم رو بذارم روی پتو ام  

پاهام رو رویـــــــ پشتــــــــی خیس شده از اشکام

و بیخیــــــــــ ال برای خودم هی سیگار بکشم

و در هر پکــــــــ فریاد بزنم:

من از عشق تو مستـــــــ ـم .... زدوریــــــــــــ  تـــــــــــو خستــــــــــــــــ م...



نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط عمو جون|

بنظرت پسره یا دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط عمو جون|

تفاوت گفتاری پسر و دختر در پای تلفن
گفتگوی دو دختر پای تلفن: سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگلم... بوس بوس بوس


گفتگوی دو پسر پای تلفن: بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر

 

بعد از قطع کردن تلفن :
دخترها: واه واه واه !!! دختره ایکبیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد


پسرها: بابا عجب بچه باحالیه این ممد خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط عمو جون|

ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ،

 اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول  مطرح نکرد ؛

به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط عمو جون|

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط عمو جون|

واقعا که

دهکده سیاسی: در هفته ای که گذشت، دکتر محمود گلزاری عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی در همایشی آمار قابل تاملی را از دوستی دختران دبیرستانی اعلام کرد و گفت: در ایران ۸۰ درصد دختران دبیرستانی با یک پسر دوست هستند و حتی ممکن است ارتباط جنسی هم داشته باشند که خانواده‌ها و مسئولین مدارس از این موضوع بی‌اطلاع هستند.

این درحالی است که نوجوانان آگاهی کافی نسبت به این مسئله ندارند و ارتباطاتشان به ازدواج منجر نمی‌شود که این امر مطمئنا پیامدهای ناگواری را برای آنها به همراه خواهد داشت.

وی همچنین به نتایج به دست آمده در تحقیقات و پژوهش‌هایی که در این زمینه در ایران صورت گرفته است اشاره کرد و گفت: در حدود ۲۰ سالی که من در این زمینه تحقیق و پژوهش انجام داده‌ام، در نامه‌هایی که از سوی ۸۵ درصد از دختران در خصوص ارتباط‌های عاشقانه دریافت کرده‌ام مربوط به سن ۱۲ تا ۲۵ سالگی بوده و ۱۵ درصد از نامه‌ها مربوط به پسران بین ۱۴ تا ۱۷ ساله است. در این میان دختران بیش از پسران آسیب پذیر بوده و با پیامدهای بیشتری در این خصوص مواجه خواهند شد

(از پسرا یاد بگیرید)

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط عمو جون|

                                      سال نو مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط عمو جون

سلام سلام

ب دوستای گلم ببخشید گل منگولیم

بچه ها ساکت دارم زر میزنم!!

همونجور ک میدونین من یکی گیر داده بود وبلاگو بحذف یعنی سوزنش گیر کرده بود شدید!!!!

هوی بچه از ته صدا نیاد وقتی زر میزنم!!!

آخرش منم همین کارو میکردم ک یهو گفت نکن گفتم چرا گفت تو در مقابل دوربین مخفی بودی منم موندم  چی میگه!!

آخلش گفت خواسم ببینم بین منو وبلاگی ها کیو دوس دالیتو هم اثبات کردی من(شپش)واست مهمم!! نمره ات۲۰!!!هاهاها

و این گونه من از این امتحان سخت و نفس گیر سربلند در اومدم و وبلاگ هایی ک درستیده بودم جدید رو حذف کردم!!!بسوز بسوز

راسی از این که من دوباره میام پیشتون با نمره۲۰ وکارت تشویق خوشحالم

دلم واس همتون تنگیده بود!!!!

پاشید برید خونتون مشق هاتون رو  بنویسین درس تموم شد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط عمو جون|

برین ارسال نظر!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط عمو جون|



نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط عمو جون

ی دوس دارم ک تو ناراحتیاش میخنده!!!!!!!!!!!!!!

اونایی ک ترمودینامیک دارن با دکتر نوشه میدونن چی میگم!!!

تو سالن امتحان دانشگاه: چند دقیقه قبل  امتحان بهش گفتن شما اجازه نداری ب دلیل عدم رعایت پیش نیاز امتحان بدی!

(اینو بگم که:امتحان میانترمو از روم نوشت شد 6از6  +2 نمره فعالیت ک داشتش در مجموع شد8 از8نمره
فقط 12 نمره پایانی بود ک 2 میخواست واس قبولی!!!!)
در سالن ک گفتن نمیشه گفت نمیشه پس من برم احسان بای بای!!!بعد میخنده!!

دلم میخواست واسه بیخیالیش ی چوبی چیزی دستم بود پیش ملت یاروش میکردم جلو دختر پسرا!!!!

بعد امتحان با ماشین اومده دنبالم آهنگ 25باند پاشو برقصو گذاشته بعد عین اونایی ک 20 گرفتن امتحان لایی میکشه!!!

تو دلم اونقد واسه شفاش دعا کردم(شما هم واسه شفاش دعا کنین)!!تصمیم دارم دخلش کنم ب امامزاده!!
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط عمو جون|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط عمو جون

شب و احساس دلتنگي
از اينجا تا خيال تو
يه ساعت نيست كه رفتي و
بهونه مي كنم جات و
رها شو با من اين لحظه
هوا عطره تو رو داره
دوباره خونه دلگيره
چشام تا صبح بيداره
مي خوام تا حس كنم ماه و
تو آغوشم كناره تو
چقدر لمس تنت خوبه
مي گيرم حس دستات و
يه فرصت از چشات مي خوام
يه لحظه با تو تنها شم
توي آرامش دستات
بمونم تا كه پيدا شم
صدام كن كه خيال تو
منو تنها نميذاره
دلم از حس دلتنگي
توي اين لحظه بيزاره
نباشي بي تو تاريكم
توي تصويره آئينه
تو مي رقصي و چشم من
فقط رويات و ميبينه
هنوزم وقت تنهايي
نگاهم بونه مي گيره
تو رو مي خوام و دور از تو
يه جورايي نفس گيره
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط عمو جون|

تو آنقدر ساده و راحت آمدی که من شیفته صداقت و سادگی‌ات شدم،

نمی‌خواهم به این زودی ها از دستت بدهم،

مرا تنها نگذار! کاش می شد قایق خسته جسمم در ساحل وجودت آرام گیرد..

و من می توانستم کوله بار سنگین دردهایم را در بیراهه‌های بیقراری،

آنجا که دست هیچ آدمی زادی به آن نرسدرها کنم..

و مجبور نبودیم در میانه راه، دیوار سرد جدایی را پیش رو ببینیم.

کاش تا آخر راه دل به جاده می سپردیم

مثل سایه، مثل رویا...

آیا طاقت می‌آورم این همه خاطره را رها کنم

و آیا تو می توانی با بی‌احساس ترین احساسها رها شوی!؟

و آیا از این مرداب و پهن دشت وسیع به سلامت خواهیم گذشت؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط عمو جون|

توی ی باغی بوديم گوساله داشت شير ميخورد از مامانش دختر عموم  گفت داره شير ميخوره؟ پ ن پ داره مامانش و باد ميکنه مثل بادکنک بفرسته هوا

=========================

داشتم با کیبرد کار ميکردم بابام اومد گفت کار داري با دستگاه؟ گفتم پ ن پ کیبرد داشت گريه ميکرد گزاشتمش رو پام آرو بخوابه. گفتم حالا کار داري باهاش؟ گفت پ ن پ خواستم بگم صداي گريش اذيتم ميکنه فکر کنم گرسنشه يه چيزي بده آروم بشه!!!

=========================

داشتم غذا ميخوردم با داداشم مگس اومد رو غذا گفت بزنم بره؟ پ ن پ براش خورشت بکش زشته مهمون حبيب خداست!!

=========================

رفتم داروخونه ميگم آقا يه باد بديد ميگه باند زخم؟ پ ن پ باند هواپيما بده 2 تا کوچه اونورتر يه هواپيما داره سقوط ميکنه!!

=========================

تو اوتوبوس بوديم ساعت 3 صبح دوستم يه عطسه کرد کل اوتوبوس بر گست مارو نيگا گرد يه پيرمرده داد زد ااي باباااااااااا دوستم گفت با من بود؟ پ ن پ ساعت 3 صبح دلش واسه باباش تنگ شده شما راحت باش بزن عطسه بعديو

خانومه وايساده بود جلوي پله برقي نميرفت روش. دوستم ميگه يعني ميترسه؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ مونده با پاي چپ بره ثواب داره يا با پاي راست!

=========================

مرغ و از فريزر در آوردم ميگه مي خواي غذا درست کني ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خانوادش اومدن از سردخونه ميخوان ببرن خاکش کنن


========================

پشه نشسته رو پام داره خونمو مي خوره , دستم رو بردم بالا بزنمش يهو داداشم ميگه اااا مي خواي بکشيش؟! پَـــ نَ پـَـَـ خونش رو خورده مي خوام بزنم پشتش آروغ بزنه ببرم بخوابونمش

=========================

مگس نشسته رو برنج به داداشم ميگم: مگـــــــــــــــــس، ميگه بکشمش؟؟
پــَـَــــ نه پــََـَـــــــ زشته برنج خالي بخوره يکم خورشت بريز واسش

=========================

شب ساعت ?? اومدم خونه بابام آيفونو برداشته ميگه مياي بالا؟ ميگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آشغالا رو که مياري پايين ماهيانه منم بيار !!!!

=========================

رفتم مغازه ميگم CD داريد؟ ميگه خام؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ تنوري باشه با قارچ و پنير

=========================

 

اومده از خواب بيدارم کرده ميگه خوابي ؟

پـــــ نه پــــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زير پتو قايم شدم نصف شبي

=========================

دويست تا پشه دستمو نيش زدن هر کدوم اندازه يه پرتغال باد کرده رفيقم ميگه پشه زده؟
پـــ نه پـــ باده معده ام رو نگه داشته زده زير پوستم

=========================

سر يخچالم پارچ آب رو دارم سر ميکشم مامانم اومده ميگه آبه؟
پــ نه پــ سوسک کش قهرمانه دارم ميريزم تو اين خندق سوسک نياد بالا!

=========================

رفتم تو پمپ بنزين بنزين بزنم يکي از بچه ها ميگه مي خواي بنزين بزني؟

ميگم پــ نه پــ زياد آوردم بنزين مي خوام بکشم پس بدم

=========================


تو بيليارد توپ ? تو زدم رفته تو سوراخ يارو ميگه رفت تو؟
پــ نه پــ کريس آنجلم نشناختي غيبش کردم!

=========================

رفته بوديم سر ساختمون عموم ببينيم اوضاع چطور پيش ميره(مثلا من مهندسم!!!) کارگره اومده ميپرسه شما مهندسين؟ميگم پ نه پ از ساختمون خوشم اومده اومدم باهاش يه عکس دو نفره بندازم!

=========================

رفتم نون بگيرم طرف ميگه شما هم نون مي خوايد
پ نه پ
اومدم با خط توليد آشنا بشم

=========================

ساعت ? شبه به دوستم ميگم ديروقته بقيه حرفا واسه فردا. ميگه ميخواي بري بخوابي؟ ميگم پ ن پ هر شب مي خوام تا صبح بيدار بمونم فقط به خاطر تو

=========================

پشت دستگاه عابر بانک وايسادم رمزمو زدم يارو پشت سريم ميگه آقا اشتباه زدي ميگم پ ن پ ميخواستي درست بزنم وقتي داشتي نگاه ميکردي؟

=========================

دختره سه دهه و نيم از زندگيش ميگذره تازه ميپرسه وقتشه ازدواج کنم ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ برو يه دستگاه کوزه در ابعاد و اندازه ي هيات و هيکل خودت سفارش بده تا به اتفاق سير و پياز و بادمجون و گيلاس و لبو در رديف مجموعه ترشي هاي منزل قرار بگيري !

 =========================

پيرزن ِ سوار اتوبوس شده ، پا شدم از جام ! ميگه بشينم يعني ؟! ميگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ پا شدم با هم تانگو برقصيم تماشاچيا شاد شن !

=========================

داشتيم شام ميخورديم، به داداشم ميگم نمکدونو بده،ميپرسه ميخواي به غذات نمک بزني؟
گفتم پَــــ نــــ پَـــــ .. ميخواستم تورو امتحان کنم، ببينم ميدوني نمکدون کدومه يا نه!!!!

=========================

به داداشم مي گم تو آشپزخونه اي زير کتري رو هم روشن کن ، ميگه مي خواي چايي دم کني ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ مي خوام آشپرخونه رو بخار بگيره سونا راه بندازم

=========================

رفتم دفاعيه دوستم، بغل دستيم ميگه از پايان نامشون ميخوان دفاع کنن؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ از مردم فلسطين در مقابل رژيم غاصب !

========================= 

يه ساعت اومدي اينجا جک خوندي آخرش با خودت مي گي نظر بدم؟ پـ نـ پــ واسه شفاي مريضا دعا کن!!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط عمو جون|

دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند

 

  اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده

 

يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه.

 

يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون

 

 دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره

 

دخترا مي خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن.

 

نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست

 

دخترا با اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره كه( البته همون هم تقصير پسرها هست)                         

 

دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستند بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله

 

دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه فراري هستند

 

                       پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن.

 

دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون حرف زور ميزنن.

 

دخترا زندگي مشترک رو در عشق و صفا و صميميت مي بينن ولي پسر ها در غذا.

 

 اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما پسر ها در يک جمع فقط سوتي ميدن

 

 پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دختر ها نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين طرفدارشن

 

يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

 

اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوش تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش

 

 دختر ترشيده ميشه اما پسر بلعکس رسيده تر ميشه نه!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط عمو جون|

پسرها

توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن


دخترها

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط عمو جون|

دخترها: بعضي از اونا واقاً مي خونند حالا چي مي خونند خدا ميدونه ولي واسه اينكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشي , و با دوست پسر عزيزش برن عشق صفا به دليل مسايل غير اخلاقي ادامشو نمي نويسم وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...( پيشه همون پسره كه با هم رفتن ددر) يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند يه سري هم به دليل اينكه دوست پسر نداران و انگيزه اي براي دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن تا برن دانشگاه (اخه شنيدن تو دانشگاه دوست پسر فراوونه)نكته(دليل اينكه پسرا نميرن دانشگاه همين دختراس(البته از نوع سيريشش

و اما پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مي بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خر ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط عمو جون|

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .


اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر .


حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:



* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.


* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.


* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.


* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).


* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...


حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط عمو جون|

 

اولین اس ام اس رو با یک دوبیتی شروع میکنم !

شاعر میگه که :

تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبیر خردمند را !

.

.

.

قانون پایستگی واحد :

واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند

بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !

.

.

.

این منم ، تازه از سر جلسه امتحان بلند شدم

همه چی عادیه ، هیچ چیز غیر طبیعی نمیبینید !

پوشک دانشجویان ایزی لایف مخصوص امتحانات !

.

.

.

شیر یا خط دانشجویی :

اگه شیر اومد میخوابم !

اگر خط اومد فیلم میبینم !

اگه راست ایستاد درس میخونم !!

.

.

.

الدعا فی لیالیّ الامتحانیه !

اللهم اهد کل الشّوت و المشنگ، لا یعلم من دروسهُ بقدر بز اخفش.

الذین لا یعلمون و لا یستطیعون ان یقرأ فی لیلة

واحدة کل الکتاب المخوفة القطورة و الجزوات الزیراکسیه.

دروساً لا ینفع فی الدنیا و الاخره (و فی الموضوعات العملگیّة تغنی محل اشتغالنا).

اللهم انجنا من البلیّات الذی ینزل علینا ببرکة الاساتید

و الامتحاناتهم الذی ینتزل المعدل تحت خطوط المشروطیّه.

اللهم انّا نسألک اللّغو کل الامتحانات و الکوئیز فی کل تروم (اینجا همه بگن آمین)

و لا تکلنا الی انفسنا و نمراتنا و محفوظاتنا الذی یجذبنا

الی المنجلاب المشروطیة طرفة عیناً ابداً و نعوذ بک من پروجات.

آمین یا کاشف المضطربین فی اللیالی الامتحانیه

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط عمو جون|

طولانی ترین شب سال چه شبی است؟لره: شبی که بازنت قهری ودامن کوتاه پوشیده!

(پیشاپیش یلدا مبارک)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط عمو جون

پاییزثانيه ثانيه می گذرد،یادت نرود...اينجاكسى هست كه به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز،برایت آرزوی خوب دارد.یلداپیشاپیش مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط عمو جون

پسرها

سن 14 سالگی : تازه تو این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی


سن 15 سالگی : یاد مي گيرن که تو خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون مي یاد


سن 16 سالگی : تو این سن اصولا راه نمیرند، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گیتارمي زنن


سن 17 سالگی : يه کمی مثلا آدم ميشن ... فقط شعارهایشان و بلند بلند مي خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن


سن 18 سالگی : هر کسی رو مي بینن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه


سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز ميشن ... ابی گوش ميدن


سن 20 سالگی : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمند چي شده


سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غير از این بچه بازیها مي بینن ... مثلا عاقل مي شن


سن 22 سالگی : نه. مي فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابی مي گردن


سن 23 سالگی : يکي رو پیدا میکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه


سن 24 سالگی : نه... اون با يه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت

سن 25 سالگی : عشق سيخي چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست


سن 26 سالگی : این يکي دیگه همونیه که همه عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلا متون باشم ؟


سن 27 سالگی : آخيش


سن 28 سالگی : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاری تو نميومدم


و اما دخترها

سن 14 سالگی : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوری؟ میگفتند ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم


سن 15 سالگی : هر کي بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیهاش بهتر میشه » بتونه کاري و رنگ آميزي


سن 16 سالگی : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم مخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن

سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ریزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث


سن 18 سالگي : دیگه اصلا عشق بي عشق ... تو خیابون جلو پاشون رو هم نگاه نمي کنن


سن 19 سالگي : از بي توجّهی يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست


سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچل مي گیره ... مي دونم


سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط


سن 22 سالگي : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیل کرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه


سن 23 سالگي : همه خواستگارها رو رد مي کنن


سن 24 سالگي : زیاد مهم نیست که چه ريختييه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، من رو به اون چیزی که نرسیدم برسونه


سن 25 سالگي : آآآآآه ه ، پس چرا دیگه هیچکی نمي یاد... هر کس میخواد باشه ، باشه


سن 26 سالگي : يه نفر مي یاد ، همين خوبه ، بله


سن 27 سالگي : آخيش


سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاری من نميومدي

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط عمو جون|

در مورد پسرها:

تجربه نشون داده که روي حرف پسرها نميشه حساب کرد!
تجربه نشون داده که پسرها عمدتا تنوع طلب هستند و خيلي سخت قانع ميشوند!
تجربه نشون داده که پسرها براي رسيدن به چيزي حاضرند دست به هرکاري بزنند!
تجربه نشون داده که پسرها در مورد دوستان همجنس خود هيچ تضميني در مورد رفاقت ندارند!
تجربه نشون داده که پسرها براي ايجاد امنيت براي gf خودشون حاضرند دست به خودکشي‌هاي مصلحتي بزنند! (در حالي که از من هم شنگولترند!)
تجربه نشون داده که پسرها براي عاشق شدن خيلي ساده هستند و راحت گول ميخورند!
تجربه نشون داده که پسرها 90% از دخترها کمتر در مورد چيزي تلاش ميکنند! و نتيجه‌ي بهتري هم ميگيرند! (بخصوص در مورد درس!)
تجربه نشون داده که پسرها اگه در واقعيت به چيزي نرسند شروع به رويا پردازي ميکنند! و در خيال به آن ميرسند!
تجربه نشون داده که پسرها عمدتا (نه همگي) در برخورد اول چهره‌ي ساختگي از خود نشون ميدهند!

ولي در مورد دخترها:

تجربه نشون داده که روي حرف دخترها تا وقتي که پاي پسر ديگري ميون نباشه خيلي ميشه حساب کرد (ولي متاسفانه هميشه پسر ديگري وجود داره!؟)
تجربه نشون داده که دخترها تنوع طلب‌تر از پسرها هستند! (اگه ليست بگيريم! يه پسر اگه خوش شانس باشه روزي 1 شماره ميتونه به يه دختر بده! ولي يه دختر در يک روز شايد 200 تا شماره از پسر بگيره!
تجربه نشون داده که دخترها براي رسيدن به چيزي دست به کار فيزيکي نميزنند! ولي هر کلک يا حقه‌اي که بتونند رو اجرا ميکنند!
تجربه نشون داده که دخترها فقط از روي مصالح خود با دوستان همجنس خود ارتباط دارند (شايد کمبود امکانات!)
تجربه نشون داده که دخترها براي فهميدن دوستي طرف مقابل صحنه سازي‌هاي مصلحتي ميکنند! (در مورد پسرهايي که باعث مزاحمت و رنجش حاج خانوم شده‌اند صحبت ميکنند!)
تجربه نشون داده که دخترها ديرتر به کسي اعتماد ميکنند و بيشتر گول ميزنند تا گول بخورند!
تجربه نشون داده که دخترها بيشتر بخاطر حسادت نسبت به کسي، در مورد کاري تلاش بيشتري ميکنند! (حتي در مورد غيبت کردن!)
تجربه نشون داده که دخترها بيشتر از پسرها از واقعيت فرار ميکنند!
تجربه نشون داده که دخترها در همون برخورد اول استراتژي خود رو در مورد ارتباط با يک پسر تعيين ميکنند! (برخورد يک دختر در بار اول فوق العاده انعطاف پذير است! در حالي که در دفعات بعدي برخورد يک دختر بر حسب شناختي است که از همون برخورد اول بدست آورده!؟ حتي اگر اين شناخت ناقص باشد!)

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط عمو جون|

لطفا هر كي واسه جنس خودش رو بخونه . نگي نگفت!

خانم ها...

ساعت ۴ بعد از ظهر.
۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره
.

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش
.
۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان
.
۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده
.
۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره
.
۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره
.
۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه
.
۸ ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي.
!!!!
۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته
.
۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده
.
۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت
.
۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه
.
۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه
.

۱۴ـ يه اسپره واسه صورتش ميزنه يه ادكلن واسه لباسش. 
۱۵
ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه.
ساعت ۸ شب.

يك پسر در حمام....(خانما خواهشا نخونن)!!!

ساعت ۴ بعد از ظهر.

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق
.

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم
.

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه
.

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش
...

۵ ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره
.

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون
.

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره
.

۸ ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا


۹ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده
.

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش
.

۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش
. شرمنده ها

۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه
)

۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق
.

۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه
.

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط عمو جون|

من مانده ام و یک برگه سفید!!!

یک دنیا حرف نا گفتنی!!!

و یک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد دل من در  این کاغذ کوچک جا نمی شود!!!

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

و برگ سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام , کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم !

و , وقت تمام است!!!

برگه ها بالا...
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط عمو جون|

به روی خاطرات من همیشه ردپای تو

اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو

چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا

کجا بدون سایه ات ؟ کجا بدون من کجا؟

نگاه سرد و مبهمت به روی پلک های من

قدم نمی زند چرا ؟ نمی رسد به داد تن ؟

همین که حرف می زنی بهانه رنگ می شود

همین که شعر می شوم دل تو سنگ می شود

شب از گلايه هاي من به سوي روز ميدود

غروب ميكند دلم؛به پشت كوه ميرود

نفس نميكشد هوا ؛ قدم نميزند زمين 

سكوت ميكند غزل بدون تو فقط همين

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط عمو جون|

هر غروب در افق پدیدار می‌شوی

در دورترین فاصله‌ها

آنجا که آسمان و زمین به هم می‌رسند،

من نامت را فریاد می‌زنم

و آهسته می‌گویم: “دوستت دارم"

اما واژه هایم در هیاهو گم می‌شود

و صدایم به تو نمی‌رسد

نگاهت می‌کنم

می‌خواهم چشمانم به تو بگویند “دوستت دارم

اما نگاهم در غبار گم می‌شود

و هرگز به تو نمی‌رسد...

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط عمو جون|

کاش می دونستی چقدردلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز   

کاش می دونستی

چقدردلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد

بی توبودن گرفته

کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهایت

گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدردلواپس توام

کاش می دانستی چقدرتنهام ، چقدرخسته ام

وچقدربه حضورسبزت محتاجم

وهمیشه ازخودم می پرسم

این همه که من به توفکرمی کنم

توهم به من فکرمی کنی؟....

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط عمو جون|


آخرين مطالب
» دماغ!!!
» ؟؟؟
» پسر یا دختر؟
» تفاوت پسرها و دخترها هنگام صحبت با تلفن!
» آیا موسیقی حرام است!!!؟
» معتاد چی هستی؟
» آخرین آمار!!!
»
» سلام بچه ها جونم
» خدافظ
Design By : Pars Skin